تبليغاتX
شاید بهترین وبلاگ!!!!!!!!!!




















شاید بهترین وبلاگ!!!!!!!!!!

توتاکنون چقدر از عمرت را زندگى کرده ای ؟؟؟؟؟؟

 

دو روز مانده به پايان جهان

تازه فهميد که هيچ زندگى نکرده است

تقويمش پر شده بود

و

تنها دور روز

تنها دو روز خط نخورده باقى بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانى

نزد خدا رفت تا روزهاى بيشترى از خدا بگيريد.

 

داد زد و بد و بيراه گفت

خدا سکوت کرد

جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت

خدا سکوت کرد

آسمان و زمين را به هم ريخت

خدا سکوت کرد

 

به پر و پاى فرشته ها و انسان پيچيد

خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سکوت کرد

 

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت: عزيزم:

اما يک روز ديگر هم رفت

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادى

تنها يک روز ديگر باقى است

بيا و لااقل اين يک روز را زندگى کن

 

لا به لاى هقهقش گفت: اما با يک روز؟

با يک روز چه کار میتوان کرد؟

خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويى که هزار سال زيسته است

و آنکه امروزش را در نمیيابد، هزار سال هم به کارش نمیآيد

و آنگاه سهم يک روز زندگى را در دستانش ريخت و گفت

حالا برو و زندگى کن

 

او مات و مبهوت به زندگى نگاه کرد که در گوى دستانش میدرخشيد

اما میترسيد حرکت کند، میترسيد راه برود،

میترسيد زندگى از لاى انگشتانش بريزد

قدرى ايستاد

بعد با خودش گفت: وقتى فردايى ندارم، نگه داشتن اين يک روز چه فايد ه اى دارد ؟؟!

بگذار اين مشت زندگى را مصرف کنم

 

آن وقت شروع به دويدن کرد

زندگى را به سر و رويش پاشيد

زندگى را نوشيد و زندگى را بوييد

و چنان به وجد آمد

که ديد میتواند تا ته دنيا بدود

میتواند بال بزند

میتواند ...

 

او در آن يک روز آسمان خراشى بنا نکرد

زمينى را مالک نشد، مقامى را به دست نياورد

اما

اما

 اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد،

روى چمن خوابيد

کفش دوزکى را تماشا کرد

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنها که او را نمیشناختند سلام کرد

و براى آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

 

او در همان يک روز آشتى کرد و خنديد و سبک شد

لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او در همان يک روز زندگى کرد

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند

امروز او درگذشت، کسى که هزار سال زيسته بود

 و

تو

تو تا کنون چقدر از عمرت را زندگى کرده ای ؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 0 توسط اعظم| |

سلام.من باز اومدم...این روزا هی میام!!!

این یاهو خان چرا بالا نمی یاد؟؟؟؟؟ما را کشتید بابا...!اه

حتما بخونش قشنگه!

راستی من سعی خودمو می کنم که وبلاگم از قماش کپی پیستی های ارجمند نباشه ولی ...نمیشه به جان خویشتن!

حالا من باز سعی خودمو می کنم...خبرشو بهتون می دم!


توتاکنون چقدر از عمرت را زندگى کرده ای ؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 23 توسط اعظم| |

وای چندشم شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گذاشتمش که شمام اگه بیکارید یه کم چندشتون بشه!!!

منبع : وبلاگ یه نفر!!!!


جان من مقایسه کنید...!!!

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 22 توسط اعظم| |

سلام.با یه مطلب پر محتوی اومدم که البته خیلی ها ممکنه قبولش نداشته باشن.ولی من یکی که بهش اعتقاد راسخ دارم...شما چی؟


عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی .
اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سرزند بی ارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد .
عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود
و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است .
اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ  می گیرد و چون روح ها، برخلاف غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت .که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست .
عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک « خود جوشی ذاتی » است و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و يکدیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و.ناآشنایی پس از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند .
و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، و در حقیقت، درآغاز، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند. و پس از « آشنا شدن » است که « خودمانی » می شوند - دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی کنند و این حالت بقدری ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم  می گریزد - و سپس، طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفربچشم می بینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک صمیمی « ایمان » در برابرشان باز می شود و نسیمی گرم و لطیف.

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی « فهمیدن » و "اندیشیدن » نیست .
اما دوست داشتن، در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد .
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در   « دوست » می بیند و می یابد .
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق .

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن .
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم در عین حال پایدار و سرشار اطمینان.
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر .
از عشق هر چه بیشتر می نوشیم، سیراب تر می شویم
و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر
عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر
عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند
و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد
عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق یک اغفال بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد
و به روزمرگی - که طبیعت سخت آن را دوست میدارد - سرگرم شود
و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهی ترس آور آدمی دراین بیگانه بازار زشت و بیهوده
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن
عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است

و
دوست داشتن "همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن "است .

 

برگرفته از کتاب کویر - دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 22 توسط اعظم| |

می دونم شاید خیلی تکراریه...ولی من خیلی باهاش حال کردم...!

راستی شلاممممم!

 

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت ؟؟؟؟؟؟؟
 

" حميد مصدق خرداد 1343"

 

 

 

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

 

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت.............

 

 

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 22 توسط اعظم| |

خداوندا.. 
من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان، 
من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم. 

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 16 توسط اعظم| |

کوله پشتی

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت:
تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت:
ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است،
او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد.
خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.
زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.
اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.
و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت:
هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم.
و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 23 توسط اعظم| |

سلام.خوبید؟

بار اومدم اما با دست پر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه اش کرد و تميز کردن زمين رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد.. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه.. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ...

پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده ي خانواده اش برنامه ریزي کنه، و تصميم گرفت بيمه ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»

نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:

  آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.


 

نتيجه هاي اخلاقي:


1. اينترنت چاره ساز زندگي نيست.


2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر ميشي.


3. اگه اين نوشته رو از طريق ايميل دريافت کردي، تو هم نزديکه که آبدارچي بشي به جاي ميليونرشدن...!!! 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 23 توسط اعظم| |

سلام.خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم خوبم که خوبید...!

هیچ حرفی برای گفتن ندارم ببخشید که بیخود مزاحم شدم...!بیکاری در عین پر کاری فشار آورده و قصد جون شما رو کردم!چی کار کنم دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باشه بابا!گفتم که ببخشید الکی گفتم بیاین تو!وقتتونو گرفتم!

حالا برای اینکه خیلی هم بی مصرف نباشم این اصطلاح اینگلیسی رو داشته باشید!

hit the road! یعنی بزن بریم!

فعلا بای!

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 16 توسط اعظم| |

سلام.

حالا که همه از محل خدمتشون می نویسن (منظورم از همه فقط یه نفره) خدش می دونه!

بذراید منم بگم که .............  ۱.۳۰ ساعت راهه تا اونجا...! و من...تک .... تنها ....

آه خدا مردم ...!اکنون کجایید که ببینید خوشبختی برای من یعنی یه سرویس شخصی که همکارهای خانمم هم باشن توش!

هوم

تا آپ بی معنی دیگه بای!

راستی اینو نگفتم که اسم روستام چقدر مسخره اس!التماس نکن

عمرن بگم! همون که یکی از دوستای بی ادبم ۸۰ ثانیه ممتد بهم خندید کافیه!

بای

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 18 توسط اعظم| |

یه قصه خیلی قشنگ

یکی بود یکی نبود

خدا تنها بود، تنهای تنها.بی دلیل و بی رقیب،مقتدر،مهربون،خوشگل،خوش پوش،دانا،خوش صحبت،خلاصه تو همه چی تک!

یه مدت گذشت،خسته شد.آینه رو خلق کرد، خودشو نگاه کرد، گفت آفرین،احسنت، بی نظیری. به مدت دیگه گذت، خواست دانایی و توانایی خودشو به رخ بکشه، کل هستی رو خلق کرد. بعد نشست به تماشا کردن. گفت آفرین، بی همتاست.یه مدت دیگه گذشت،خسته شد،خواست تمجید بشه،ستایش بشه، پس حیات و زندگی رو خلق کرد.ملک، نباتات و حیوانات...

همه شدند گوش به فرمان. روز و شب در حال سجده، دائما در حال ستایش. مدتی گذشت، خسته شد.خواست یه همتا داشته باشه مثل خودش،باهوش، زیبا، زیاده خواه، دانا، توانا و از همه مهمتر مختار و قابل ستایش.فکر کرد و فکر کرد.بالاخره آدمو خلق کرد و چون اون رو مثل خودش قابل ستایش می دونستبه همه مخلوقاتش امر کرد اونو سجده کنند.همه اطاعت کردند و الیته اعتراض!چون نه می تونستند نه می دونستند...

ابلیس عناد کرد.چون حسود بود و متکبر...خدا گفت برو نه می خوام رو تو ببینم نه طداتو بشنوم...

اما همه فهمیدن خدا سوتی داد،چون همه چیز رو میدید و میشنید...!خدا دستی به چونش کشید و گفت یعنی هر جا تو باشی من نیستم و خودش مجلس رو ترک کرد.مدتی گذشت خدا راضی بود

اما حس کرد همه چیزو دوست داره حتی شیطان رجیمو.اما حیف که اون گرفتار حس و عمل خودش شده بود و قانونا از دست خدا کاری ساخته نبود...!آره درسته خدا عاشق شده بود. اما عاشق چی و چرا؟هنوز به کسی چیزی نگفته!

شاید عاشق خودش.چون همه چیز مظهری از خودشه و طبیعیه که هر کس خودشو خیلی دوست داره.

اونجا بود که آتشو خلق کردو اول اونو تو سینه آدم گذاشت. از دل سوخته آدم یه تیکه جدا کرد و حوا رو ساخت.تا مظهر عشق بشه.مدتی گذشت.ابلیس شیطنت کرد. آدم غفلت کرد و مظهر عشق خدا یعنی  حوا فریب خورد.خدا هم رو برگردوند. جای عشق و گذشت و صبر به ابلیس تنفر و کینه و شتابزدگی داد.آدمو به درد فراق مبتلا کرد و حوا رو مادر قرار داد. مدتهای مدیدی از این واقعه می گذره...خدا تو لکه... نه حرف می زنه نه تکون می خوره!فقط نشسته و نگاه می کنه و بی صدا اشک می ریزه.آدم شده مرده ی متحرک،حوا هنوز مادره. ابلیس تو کینه و نفرت خودش پر شتاب دست و پا می زنه و عشق با سر بریده رو زمین شق شده...!

 

دکتر عبدالله محسنی ازغندی

 

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 18 توسط اعظم| |

سلاااااااااااااام.یه خبر خوب واسه خودم........!

آره قبول شدم.باور می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا شکرت

از این به بعد دوباره شروع می کنم

قول می دم!

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 12 توسط اعظم| |

به جای تمام عاشق ها می گریم

و به جای تمام معشوق ها به گریه ام می خندم

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 23 توسط اعظم| |

سلامممممممممممم.خوبین؟منم خوبم به خدا! فقط این چند روزه به خاطر ایک کنکور لعنتی کارشناسی (آخه می دونین که فارغ التحصیل شدم)درگیرم و نمی تونم آپ کنم...sorry تا بعد کنکور یعنی 3 روز دیگه بای...
نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 11 توسط اعظم| |

سلام. چون دارم با موبايل اپ ميكنم نميتونم زياد بنويسم، فقط ميخواستم اظهار وجود كنم بگم كه زنده ام، همين، فعلا باي
نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت 0 توسط اعظم| |

دوباره سلام.

نقشه شهر مشهد برای موبایل ... با فرمت جاوا (همه گوشی های سونی اریکسون و نوکیا )

دانلود کنید ...

نمی خوای نظر بدی؟ خب نده!

نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 12 توسط اعظم| |

سلام.

از اونجایی که جدیدا به تئاتر خیلی عقاله مند شدم و از این به بعد می خوام به جای سینمای مزخرف ایران برم تئاتر ببینم ...! این مطلب رو تقدیم می کنم به همه تئاتر دوستای عزیز!مخصوصا دوست جون خودم آیدا جون...!

 

از كجا آغاز شد
جانبازان اعصاب و روان


شش سال پیش بود كه برای نخستین بار گروه تئاتر درمانی بیمارستان روان پزشكی سعادت آباد تشكیل شد. مجید امرایی كه فارغ التحصیل تئاتر و علاقمند به تئاتر درمانی است، 35 نفر از بیماران زیر پوشش را گردهم آورد و این گروه را تشكیل داد.

او پیش از این تجربه تئاتر درمانی با كودكان را پشت سر گذاشته بود، اما پس از آن تصمیم گرفت این شیوه درمانی را برای جانبازان اعصاب و روان به‌كار گیرد.

از مجموع یك‌صدو15 بیمار این بیمارستان، 35 نفر از طریق روانپزشك به گروه نمایش درمانی معرفی شدند. براساس ویژگی‌های بالینی بیماران كه درپرونده آنها ثبت شده بود و نیز بعد از مشورت با روانپزشك و روانشناس، تكنیك نمایش درمانی مورد نیاز هر بیمار انتخاب و این‌گونه بود كه فعالیت‌های گروه تئاتر درمانی آغاز شد.

تیم درمانی این بیماران متشكل از روانپزشك، روانشناس، مددكار، كار درمانگر، پرستار و سرانجام نمایش درمانگر است كه به‌عنوان آخرین حلقه این زنجیره با بیماران در ارتباط است.

مجید امرایی درباره شیوه‌ی درمانی به ایسنا توضیح می‌دهد: در آغاز بیماری با مصرف دارو كنترل می‌شود؛ پس از آن ویژگی‌های بیمار مشخص و فعالیت‌های بدنی انجام می‌شود و در نهایت شیوه‌ی نمایش درمان مناسب هر بیمار را انتخاب می‌كنیم. ماحصل تمرینات نمایش درمانی به‌صورت هفتگی یا ماهانه در قالب پرونده‌ای به روانشناس و روانپزشك ارایه می‌شود و پس از آن درباره ادامه فعالیت‌های نمایش درمانی تصمیم‌گیری می‌كنیم.

عبداله خلیلی یكی از فعال‌ترین اعضای این گروه است. او بچه‌ی همدان است. سال گذشته در سه نمایش حضور داشت و جایزه سوم بازیگری را گرفت آن‌گونه كه امرایی می‌گوید؛ خیلی دقیق است و همیشه تمریناتش را به‌خوبی انجام می‌دهد و دوستانش می‌گویند "خیلی مرخصی می‌رود!".

این جانبازان در سه سطح مقدماتی، متوسطه و پیشرفته فعالیت‌های تئاتر درمانی را پیگیری می‌كنند. خلیلی یكی از بیمارانی است كه گفته می‌شود، تئاتر درمانی تاثیر بسیار مطلوبی بر او داشته است.

انتقال بیمارن از سطح مقدماتی به متوسطه و پیشرفته با اجازه روانشناس و روانپزشك انجام می‌شود. مهم‌ترین تغییرات هر بیمار هم به روان‌پزشك اطلاع داده شده و ثبت می‌شود.

خلیلی حافظه ضعیفی دارد. تمرین‌های تئاتر درمانی را به‌یاد نمی‌آورد هر چند می‌گوید: «از خدا می‌خواهم كه یادم بیاید، اما نمی‌آید.» او می‌گوید:«صبح ساعت 7 بیدار می‌شویم، دست و صورتمان را می‌شوییم، قرص می‌خوریم دو سه خط شعر می‌خوانیم، اما تمرین‌ها یادم می‌رود!»

الگوهای نمایش درمانی
جانبازان اعصاب و روان


مجید امرایی كه شش سال پیش فعالیت خود را در این مركز آغاز كرده است، تجربیاتش را از كار با كودكان مد نظر داشته و علاوه بر آن از كتاب‌های ترجمه شده و اطلاعاتی كه از طریق اینترنت به‌دست آورده، استفاده كرده است.

او همچنن از مشاوره‌ی غیرحضوری یك روانپزشك نروژی كه از طریق ایمیل با او در ارتباط است، استفاده می‌كند. تكنیك‌هایی كه مورد استفاده قرار می‌دهد مبتنی بر همان تكنیك‌های تئاتری است.

آنها در مجموع 27 تكنیك را به كار برده‌اند كه 10 تكنیك آن تعریف شده بود و بقیه حاصل تجربه‌های آنهاست. تكنیك‌هایی هم چون، همسان‌سازی، جابه‌جایی نقش‌ها یا مضاعف‌سازی، آموزش رفتاری، آموزش شغلی و حرفه‌یی، حركات بدنی، جملات متقاطع، صندلی خالی، عمل نمایش یا بازی ساده نمایشی، نمایش عروسكی، بازی حیوانات، داستان سرایی نمایش، نمایش خاطره، لال بازی، بداهه بازی، رفع حساسیت و ... از جمله تكنیك‌هایی هستند كه مورد استفاده قرار می‌گیرند.

یكی از تمرین‌های اولیه هم تقویت حواس پنج‌گانه است كه براساس آن به دیگر حس‌ها می‌رسند.

آدم‌ها عوض می‌شوند اما...


«دنیا عوض نمی‌شه، آدم‌ها عوض می‌شوند» این جملات را صباح شكوفیان می‌گوید. او كه در مقایسه با دیگران سن و سال بیشتری دارد، داستان نمایش "قصابی" را تعریف می‌كند. نمایشی كه سال گذشته به‌عنوان كار برگزیده جشنواره انتخاب شده بود. او می‌گوید: «رفتم كله پاچه خریدم با گوشت و جیگر، مغازه‌دار نمی‌دانست قیمتشان چه‌قدر شده، گفت: از مغازه بالاتر بپرس.»

شكوفیان نقاشی می‌كشد. تابلوهایش در راهرو نصب شده‌اند. پیش از 10 تابلو كه رنگ‌های گرم و شادشان‌نقاشی‌های كودكان را در ذهن تداعی می‌كند.

او می‌گوید: تابلوهایم را می‌فروشند؛ هشت هزار تومان، چهار هزار تومان و پنج هزار تومان.

انتخاب نقش


هر بیماری، خود نقش خود را انتخاب می‌كند، درمان‌گران هم با توجه به اطلاعات پرونده و نقش و جایگاه اجتماعی هر بیمار آنها را در انتخاب نقش راهنمایی می‌كنند. پروسه تولید بر عهده بیماران است و نمایش درمان‌گر رویدادها را سازماندهی می‌كند.

برای آماده‌كردن نمایش ابتدا تمرینات تمركز انجام می‌شود و بعد تمرینات بدنی و پس از آن وارد شیوه‌های نمایش درمانی می‌شوند.

نمایش درمانی و تاثیر آن
جانبازان اعصاب و روان


بیماران این بیمارستان همه نمایش‌های درمانی را دوست دارند، احسان مالمیر در تعریف نمایش درمانی به ایسنا می‌گوید: «نمایش‌ درمانی گفتار درمانی است كه نشان می‌دهد، تنها نیستیم تاثیراتش خیلی عالی است، روح را باز می‌كند، آدم را بشاش می‌كند، به ما یاد می‌دهد به خانم‌ها احترام بگذاریم به بچه‌ها ... .»

علی رضا جابری كه جزو بیماران جوان بیمارستان است، می‌گوید: «كلمه‌سازی و جمله‌سازی انجام می‌دهم، امروز صبح نمایش میوه‌فروشی را بازی كردیم و این نمایش باعث شد كه شاداب بشوم.»

مجید قندهاری‌نژاد كه سال گذشته به‌خاطر نمایش "حمام رفتن" جایزه‌ی اول بخش تك نفره را گرفته است، سخنان خود را با "بسم الله الرحمن الرحیم" آغاز می‌كند. «آدم باید نمایش را وقتی اجرا كند كه اعصابش راحت باشد، سرش داغ نباشد و بدنش‌گر نگیرد، تا بتواند برای پیشرفت حركت كند.»

او كه علاقمند است نقش آدم‌های تحصیل كرده و روشنفكر را بازی كند، می‌گوید: «صبح‌ها شعر می‌خوانیم چشم‌هایمان را روی هم می‌گذاریم شعرهایمان یك حالت آرامش دارد.» و ادامه می‌دهد: «آدم باید باسواد و روشنفكر باشد كه در زندگی پیش برود، اما ما سال گذشته نتوانستیم نمایشمان را خوب در جشنواره اجرا كنیم. اولین‌بار بود كه تئاتر كار می‌كردم، حالم خوب نبود.»

به گفته‌ی امرایی؛ تاثیر تئاتر درمانی بر جانبازان اعصاب و روان آن اندازه خوب بوده كه هفت نفر از این بیماران به سطح مطلوبی ارتباطات اجتماعی رسیده‌اند و زمان حضورشان در بیمارستان كمتر شده است.

جشنواره‌ی برای نمایش درمانی


تاكنون چهار دوره جشنواره نمایش درمانی با حضور این بیماران و بیماران دیگری از شهرهای دیگر برگزار شده است. امسال هم قرار است پنجمین دوره این جشنواره اواخر مهرماه جاری برگزار شود. این جشنواره شامل دو بخش اصلی تخصص و ویژه تیم‌های درمانی مراكز توان بخشی و آزاد است.

در بخش تخصص محوریت با نمایش درمانی با استفاده از تكنیك‌های خاص این شیوه درمانی است. در این بخش كه بیشتر جنبه پژوهشی دارد، عوامل نمایش باید از یك مركز توان بخشی شركت كرده باشند.

گروه‌های آزاد نیز با محوریت توان بخشی جانبازان در مسیر ارتقای سطح سلامت بیماران و ارتباطات دوسویه بیماران و جامعه است.

این جشنواره شامل بخش‌های تك نفره، صحنه‌یی چند نفره و عروسكی در گروه جانبازان و گروه‌های میدانی و خیابانی برای شركت‌كنندگان آزاد است و در حال حاضر نیز 16 نمایش توسط بیماران در حال تمرین و آماده شدن است.

نمایش درمانی كهنه در دنیا، تازه در ایران


شیوه‌ی نمایش درمانی در كشورهای دیگر به ویژه آمریكا و روسیه سابقه طولانی دارد. مبدع این شیوه كه شیوه‌ای میان رشته‌یی بین تئاتر و روان شناسی است، روان شناس رومانی الاصل "جاكوب لویی مورینو" است كه نخستین‌بار این شیوه را در سال 1942 مورد استفاده قرار داد. بعدها فعالان حوزه‌ی نمایش و روانشناسی این شیوه را به مثابه‌ی یك شیوه میان رشته‌یی مورد توجه قرار دادند كه تاثیرات آن به‌ویژه در كشورهای اسكاندیناوی قابل مشاهده است. با این حال این شیوه در ایران هنوز نوپاست و آن‌گونه كه امرایی می‌گوید: «از شش سال پیش مورد استفاده قرار گرفته است.» البته تمام فعالیت‌های بیماران ثبت و ضبط شده و قرار است این تجربیات در قالب یك كتاب پژوهشی منتشر شود.

دریچه‌های نوین برای تئاتر دفاع مقدس
جانبازان اعصاب و روان


امرایی كه چندی پیش نمایش " عشق باران" را در دوازدهمین جشنواره سراسری تئاتر دفاع مقدس اجرا كرده بود، می‌گوید: اگر می‌خواهیم تئاتر دفاع مقدس دچار روزمرگی و تكرار نشود، می‌توانیم با كمك از مراكز نگهداری جانبازان منابع غنی و ناب در مورد رویدادهای جنگ به دست آوریم.

به اعتقاد او با حمایت نهادهایی مانند بنیاد حفظ آثار، انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس و اداره كل هنرهای نمایشی این شیوه می‌تواند در مسیری قرار بگیرد كه دریچه‌های جدیدی را به تئاتر دفاع مقدس بگشاید.

او تاكید می‌كند: «این بیماران سوژه‌های خوبی برای خلق آثار هنری دارند. اما ما برای آنها چه كرده‌ایم؟! سهم آنها از نقاشی، سینما و تئاتر چیست؟! ما در این بیمارستان هنوز شهید و مصدوم می‌دهیم، در این بیمارستان هنوز جنگ ادامه دارد جانبازان ما هنوز با دشمن ذهنی درگیر هستند.»

احسان مالمیر راست می‌گفت: «نباید هوشیار آمد چرا كه اینجا كسی هوشیار نیست!»

منبع : ایسنا

نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 20 توسط اعظم| |

پرنده ای بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:((من که درخت نیستم!تو نمیتوانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.))
پرنده گفت:((من فرق درخت ها و آدم ها را خوب میدانم،اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه میگیرم.))انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت:((راستی،چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟)) انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.پرنده گفت:((نمیدانی چقدر در آسمان جای تو خالی است.))وانسان دیگر نخندید.
گویی در اعماق خاطرش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمیدانست چیست.شاید یک آبی دور،یک اوج دوست داشتنی.پرنده گفت:((غیر از تو پرنده های دیگری را هم میشناسم که پر زدن از یادشان رفته است.درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است،اما اگر تمرین نکند آن را فراموش خواهد کرد.پرنده این را گفت و پر زد.))
انسان با دیدگانش پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود.و چیزی شبیه دلتنگی در دلش موج زد. آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:((یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟زمین و آسمان هر دو برای تو بود.اما تو آسمان را ندیدی.راستی عزیزم،بالهایت را کجا گذاشتی؟انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس نمود.آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!))

 

منبع :www.respina030.blogfa.com 

نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 11 توسط اعظم| |

دوباره سلام و درود...

بذارید حالا که وقت دارم و حوصله اون پست کذایی رو کامل کنم...

منظور من از ارتباط رابطه با خدا با رابطه با خلق اون چیزی نبود که بعضی هاتون فکر کردین نه!

منظور من اینه که ...تا حالا شده به نحوه نماز خوندنتون نحوه لباس پوشیدنتون تو نماز نشستن و برخاستنتون آروم یا تند صحبت کردن و قرائت کردن بوی خوش داشتن یا تمیز نبودن و ... دقت کنید

البته اینی که می گم شاید در حد یه نظریه کاملا اشتباه و یه حدس بی اساس باشه اما...

من خودم که دقت می کنم می بینم هر طوری که تو نماز و در کل در ارتباط با خدا هستم در همه موقعیت های دیگه هم همینطوریم...مثلا اگه رو نماز خوندن تمرکز ندارم و نمی دونم که دارم چی می گم تو صحبت کردن های عادیمم تمرکزم رو از دست دادم و کاملا حواس پرت شدم.

یا اگه تو نماز به مرتب بودن یا نبودن لباسم یا جایی که ایستادم و نماز می خونم دقت نمی کنم همیشه همین طوریم.

حالا شما هم می تونید روی این قضیه یعنی در واقع این فرضیه فکر کنید و نتیجه رو به من بگید...آیا واقعا همین طوریه ؟ یا...

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 17 توسط اعظم| |

سلام.دوباره اومدم اما با یه سری تصاویر جالب اما تاسف بار!

این عکسایی هست که دوستم با موبایل خودش گرفته

از آب تصفیه شده که مواد داخلش ته نشین شده

نظرتون چیه مشهدی های عزیز؟



 

هااااااا؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 16 توسط اعظم| |

سلام.

راجع به مطلبی که قبلا پست کردم خواهم نوشت...نگران نباشدی یعنی نگران نباشید!!!

اما امروز با یکی دیگه از کارت پستال هام اومدم!

 

خوشگله؟

 

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 16 توسط اعظم| |

سلام.

خوبید؟؟؟

بعد بیشتر از یه هفته دارم آپ می کنم. نمی دونم چی بنویسم! فقط می خوام که بنویسم...

راستی از عنوان این پست چیزی سر در آوردین؟

حدستون چیه؟ ایا شمام به چیزی در این رابطه رسیدین؟ الان چون وقت ندارم نمی تونم بنویسم فقط فعلا شما اگه نظری چیزی دارید بگید تا بعد ...

نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 14 توسط اعظم| |

دیروز تو کلاس ادبیات همین طور که استاد داشت درس میداد و من با عشق گوش می کردم...به خدا گوش می کردم! دفتر دوستمو دیدم و چشمم افتاد به یه شعر پر قد و بالا (همین شعر پایین بابا ) و هوس کردم بخونمش...خیلی حال کردم گذاشتم که شمام لذتشو ببرید...

 بردید؟

نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 13 توسط اعظم| |

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 12 توسط اعظم| |

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها ،
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای (( جوانان )) را ورق میزد
برای اینکه بیخود های وهوی و با آن شور بی پایان ،
تساوی جبری را نشان می داد
با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت : یک با یک برابر است .
از میان جمع شاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است .
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید : اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
. آیا باز یک با یک برابر بود ؟
سکوت مدهوشی بودو سوالی سخت .
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آنکه زور و زر داشت بالا بود و آنکه
. قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه میداشت بالا بود
وان سیه چرده که مینالید پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
این تساوی زیرو رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له میگشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خود بنویسید :
. یک با یک برابر نیست
نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 9 توسط اعظم| |


Design By : Night Skin